ستاره مشرقی
قصه انسان قصه یک دل است و یک نردبان! قصه بالا رفتن... قصه هزار راه و یک نشانی قصه پله پله تا خدا قصه جستجو... قصه از هر کجا تا او... قصه انسان...قصه پیله و پروا! قصه تنیدن و شکافتن! من اما... هنوز اول قصه ام ایستاده روی اولین پله نشانی گم کرده با دو بال نا تمام و یک آسمان خدایا.... دست دلم را میگیری؟؟؟؟؟ سلام به همه دوستای گلم نمیدونستم اولین پست سال جدید رو در مورد چی بذارم؟!؟! ولی امروز یه صحنه ای دیدم که نمیتونم فراموشش کنم تو رو خدا حواسمون به دوروبریامون باشه یه خورده بیشتر باشه... امیدوارم داستان رو بخونین و دعا میکنم تو کشورمون هیچ نیازمندی نباشه...هیچ پدری شرمنده خونواده ش نباشه ... هییییییییچ.... پسرک فقیر... در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد! دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم" سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید. آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود. زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلی هرجا رفتیم دیدیم همه عید رو پیشاپیش تبریک گفتن امیدوارم حالا که سال نود و دهه نود تموم شده وقتی پشت سرمونو نگا میکنیم لبخند رضایت رو لبامون نقش ببنده و با رضایت و شادی قدم تو سال جدید یعنی سال 1391 بگذاریم همتونو دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووست دارم خیلی زیاد سلام دوستان این پست رو یکی از دوستانم برام میل کرده بود به نظرم جالب اومد گفتم بذارم اینجا تا شما دوستای عزیزم هم بخونیدش یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد. اینم کیک تولد.... حالا همه دست ...دسسسسسسست دوست داشتم اولین نفری باشم که تولدت رو تبریک میگم نمیدونم اولیش هستم یا نه!!! ولی امید وارم سالهای سال زنده باشی سلام به همه دوستای خوبم لطفا قبل از رفتن به ادامه مطلب خوب به شکل نگا کنین و بگید چی توش میبینید سر کاری نیس هااااا...
باز نمیخواستم اولین پستم ناراحت کننده باشه ولی نتونستم راحت از کنارش بگذرم

گفتیم مام بگیم خوووب




خالی از لطف نیست


روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.�
چه لطیف است حس آغازی دوباره ... ![]()
به روز زیبای آغاز نفس کشیدن ... ![]()
و چه اندازه عجیب است ... ![]()
روز ابتدای بودن ... ![]()
وچه اندازه شیرین است امروز ... ![]()
روز میلاد تو ... ![]()
روز تو ... ![]()
روزی که آمدی ...![]()
![]()
![]()
مهربااااااااااااان تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
مهربان ![]()
29بهمن سالروز تولد مهربااانترین مهربونم مبااارک![]()



ادامه مطلب
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه.
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت.
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : ... " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه.
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه.
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه.
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید.
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود. "
پیر هندو گفت :
رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.
| :قالبساز: :بهاربیست: |









