ستاره مشرقی

  

  قصه انسان  

   قصه یک دل است و یک نردبان!

   قصه بالا رفتن...

   قصه هزار راه و یک نشانی

   قصه پله پله تا خدا

   قصه جستجو... قصه از هر کجا تا او...

   قصه انسان...قصه پیله و پروا!

   قصه تنیدن و شکافتن!

من اما...

    هنوز اول قصه ام

    ایستاده روی اولین پله

    نشانی گم کرده

    با دو بال نا تمام و یک آسمان

 

 خدایا....

                    دست دلم را میگیری؟؟؟؟؟

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | دیبا | نظرات () |

سلام به همه دوستای گلم

نمیدونستم اولین پست سال جدید رو در مورد چی بذارم؟!؟! ولی امروز یه صحنه ای دیدم که نمیتونم فراموشش کنم ناراحتباز نمیخواستم اولین پستم ناراحت کننده باشه ولی نتونستم راحت از کنارش بگذرم

تو رو خدا حواسمون به دوروبریامون باشه یه خورده بیشتر باشه...

امیدوارم داستان رو بخونین و دعا میکنم تو کشورمون هیچ نیازمندی  نباشه...هیچ پدری شرمنده خونواده ش نباشه ... هییییییییچ....

پسرک فقیر...

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد! دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.

پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم" سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.

 دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید. آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود. زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است"

امضاء. دکتر هوارد کلی

شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٢ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | دیبا | نظرات () |

www . night Skin . ir