ستاره مشرقی

قرآن روی سر گذاشته ام آرام

نشسته ام و غم در دلم بیداد میکند

من میانه غم هم وطنانم چگونه بخندم

وقتی پدری آجرها را کنار میزند برای دیدن فرزندش

و

فرزندش به آسمان نزدیک تر است تا زمین

میان صدای قرآن و شب قدری که هیچ وقت قدرش را  ندانسته ام

مردم عزیز کشورم

با اشک افطار کرده اند

و ویرانه ها را پس زدند تا کنار نعش بی جان عزیزانشان بنشینند

 

خدایااااا...

نوشته سید علی ضیا

 

 

سلام دوستای خوبم

این نوشته رو یه عزیییییییییییییزی امروز ظهر برام خوندش

کسی که خیییییییییلی دوستش دارم

وقتی برام میخوندش با هر کلمه که از زبونش جاری میشد ...

تموم تنم می لرزید

یادآوری زلزله دیروز و کسایی که تا دیروز بودن و امیدوار بودن به تجربه شب قدر...

شب بیست و سومافسوس ولی الان...

از یه طرف و فکر کردن به اینکه منم میتونستم بین اونا باشمو...یه طرفنگران

حالم خوب نیست!!!

زلزله ای که اومدنش رو با تمام وجودم احساس کردم

من لرزیدم...

خونمون لرزید...

شهرم لرزید...

دلهای هم زبونام و خیییییییییییییییلی از هم وطنای مهربونم  توی شب قدر لرزیدافسوسافسوسافسوسافسوس

دعا کنین دوستان

دعا کنین این امار همین جا متوقف شه

دیگه بیشتر از این نشه...

میمونه یه خواهش...

هم وطنامون که شاید در عرض چند ثانیه تموم زندگیشونو از دست دادن

الان نگاهشون به دستای مهربون شماست

نیازشون به خون و فرآورده های خونی شماست

سازمان اهدای خونم این نیاز و اعلام کرده

هموطنامون بهمون نیاز دارن

نگاه های منتظرشونو بی جواب نگذاریم

بی بلا باشین همیییییییییییییییییییییییییشه

 

 

یکشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٢ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | دیبا | نظرات () |

خداوندا؛

دقیق یادم نیست آخرین بار؛

کی خود را پیدا کردم؛

اما خوب یادم هست؛

هر گاه که گم شدم؛

دستم در دست تو نبود ...

 

جمعه ۱۳٩۱/٥/۱۳ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | دیبا | نظرات () |

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

علیرضا قزوه

یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | دیبا | نظرات () |

www . night Skin . ir